روز شمار تولد

عزیز مامان
امروز ۲۵/۴/۹۲ . چهار روز مونده تا سالروز تولد تو. پسر دوست داشتنی من تو با آمدنت مفهوم عشق و زندگی را به ما نشان دادی.
مهزیار ما .سال ۸۳ توی یه همچین روزی من منتظر کوچکترین اشاره بودم تا لحظه دیدنت رو جشن بگیرم. من مرخصی بودم و خونه بودم و مامان جون و خاله نسترن از تهران آمده بودند تا در کنار من باشند البته چون قرار بود تو طبیعی بدنیا بیایی نزدیک به یک ماه بود که در کنار من بودند اما تو هنوز برای آمدن دودل بودی. اون روزها پسر خاله هات به مامانی می گفتند خاله شبیه بامشاد شدی و من از اینکه با تو بامشاد شده بودم سرشار از لذت بودم.
من و بابایی تو اون شب های گرم تابستان کلی پیاده روی می کردیم و گاهی من از کمر درد و پا درد دوست داشتم گریه کنم اما به خاطر دیدن روی تو بغضم میخوردم و ادامه می دادم. مهزیار من چه روزهایی بود روزهای انتظار دیدن تو.
هزار بار ساک لباس هایی رو که برای بیمارستان آماده کرده بودم باز می کردم می بوسیدم و دوباره می بستم.
صدبار دوربین ها رو چک میکردم که فیلم داشته باشند شارژ داشته باشند و ...
مهزیار من دیگه زیاد توی دلم شیطونی نمی کردی البته خوب طبیعی بود دیگه جا برای شیطونی نداشتی. مامان جون هر یک ساعت یکبار می پرسید مهرنوش مامان بچه حرکت می کنه و من می گفتم نه. مامانم نگران می شد و مثلا دور از چشم من زنگ می زد به خاله میترا به قول تو خاله دکتر و می گفت میترا بچه تکون نمی خوره و من می گفتم مامان نگران نباش حالش خوبه آخه تا بهت می گفتم پسر مامان حالت خوبه تو فوری یه مشت یا لگد بهم میزدی و من جواب می گرفتم. چه حالی داشتم اون روزا که تو فقط مال من بودی و با من در ارتباط بودی عشق من.
مهزیار من ۴ روز مونده تا سالروز تولدت رو جشن بگیرم. امسال چون مصادف شده با ماه مبارک رمضان یه جشن کوچولو برات می گیرم و چون دوست داری همکلاسی هات توی تولدت حضور داشته باشند برای همین جشن تولدت رو توی مهر یا آبان خواهم گرفت عزیزم.

آن شب چه ناز دانه گلی در چمن رسید گویی بساط عیش مداوم به من رسید
نور ستاره ای در شب تولدش انگار که فرشته ای از ازل رسید
عزیز دلم پیشاپیش تولدت مبارک




روز شمار تولد 
