روزهای شهریوری من
سلام دوستان خوب
اینقدر ننوشتم و عقب افتادم از روز نوشت نویسی، که نمی دونم از کجا شروع کنم . برای همین فقط اون هایی که یادم مونده رو می نویسم. می دونید که خاله نسترن و شهراد آمدند اهواز و این دفعه من تونستم اون ها رو مدت بیشتری خونه خودمون نگه دارم چون پسرخاله های دیگه دوست داشتند خاله اینا برن پیش خودشون.
روزهایی که شهراد پیشم بود عصرها می رفتیم پارکینگ و با دوستان گلم فوتبال بازی می کردیم و حسابی خوش می گذشت اما وقتی میومدیم بالا خاله و مامانی مارو می فرستادند حمام آخ که چه کیفی می کردیم با کف برای هم ریش سیبل میزاشتیم و غش غش می خندیدیم این دفعه مامان و خاله با جیغ و داد ما رو از حمام درمیاوردند. زبان هم که اصلا نمیخوندیم و نخونده میرفتیم سر کلاس و شانسی دیکته هامون رو خوب میدادیم.


مامان و خاله هم با هم حرف میزدند کیک یا شیرینی درست میکردند یعنی برای ما اما خودشون بیشتر میخوردندو همه اش میگفتند وای چاق شدیم اما بازم میخوردند .
یه روز هم خاله و مامانی پیراشکی درست کردند و خمیرشم خودشون درست کردند و خیلی تحویلمون گرفتند و پیتزا هم درست کردند خیلی خوشمزه شده بود و دور هم خوش میگذشت . بابایی میگفت هنر کدومتون خانمم یا خواهر خانمم و مامان و خاله اسماشون بر وزن اسم پت و مت تغییر میدادند و میگفتند نت و مت و ما میخندیدیم.
یه شب هم با هم شام رفتیم پیتزا هیوا کیانپارس که پیتزاهاش خیلی خوشمزه بود وکلی خندیدیم و با خوندن فال های که توی برگهایی که توی سینی سرو غذا بود مشغول شده بودیم.

یه شب دیگه هم فلافل و کپه خوردیم که کپه غذای عراقی هست. بابایی برامون فلال و کپه رو از لشکرآباد خرید . خیلی برای خوردن فلافل خوشمزه جنوب جای معروفی حتی عادل فردوسی پور هم تو برنامه نود این خیابان رو نشون داد . اگه اومدین اهواز به این خیابان حتما سر بزنید پشیمون نمیشید.
البته 7 شهریور هم عروسی عموی پسرخاله ام کامیاب بود که اونم چون با هم بودیم خیلی خوش گذشت.
روز جمعه 8 شهریور هم عصر با بابایی رفتم بام اهواز . از اونجا میشه کل شهر رو دید.



شنبه عصر 9 شهریور هم رفتم خونه ی عمه مریم و 3 روز اونجا بودم و با علی حسابی بازی کردم . تو روزهایی که خونه عمه بودم برای مامان از فروشگاه بزرگ گلستان پیام اومد که برای دریافت هدیه تون به فروشگاه مراجعه کنید. مامان و بابایی رفتند و دیدند بله آقا پسر گلشون برنده 50 هزارتومان بن خرید شده . مامانی برگه ها رو به اسم من نوشته بود. مامان و بابا هم از فروشگاه همه ی 50 هزارتومان رو + 50 هزارتومان دیگه خرید کردند . و اینجوری هدیه بنده خرج خونه شد.

روز جمعه 15 شهریور خاله نسترن اینا رفتند تهران همون روزی که بازی استقلال و پیروزی بود ما هم رفتیم خونه عمه مریم و بازی رو اونجا دیدیم آخه اونا استقلالی بودند و ما پرسپولیسی با هم اونجا بودیم و بازی رو نگاه کردیم اینقدر بیحال و بد بود این بازی که خسته مون کرد . شام هم اونجا بودیم مامان اینا رفتند ولی من دوباره موندم اونجا بابایی یکشنبه اومدم دنبالم چون فرداش کلاس زبان داشتم و مامان برام پیتزا درست کرده بود . شام خوردم و برای خواب رفتم خونه مامان شیرین که فردا عمه لیلا ببرتم کلاس زبان بعد از کلاس با مامان شیرین رفتم خونه عمه کتایون و 1 شب هم خونه عمه کتایون بودم و با رضا بازی کردم .
مامان هم برای 5 شنبه شب همه ی عمه ها و عمو و مامان بزرگم اینا رو دعوت کرد خونه مون. صبح پنجشنبه امتحان فاینال دادم که نمره ام 100 شد. شب هم مهمان ها آمدند و مامانی برای شام زرشک پلو با مرغ، خورشت کرفس، سوپ؛ سالاد ماکارانی و سالاد فصل ، ماست و ترشی درست کرد و بعد از شام با چایی و دونوع کیک (قهوه و کشمشی) و میوه و ... ازشون پذیرایی کرد شب خیلی خوبی بود و خوش گذشت . پسر عمه هام هم شب موندن خونه ما البته علی و مصطفی رضا حالش خوب نبود و نموند. روز جمعه هم به بازی گذشت و مامانی برای ناهار برامون لازانیا درست کرد . چند روز دیگه مدرسه ها باز میشه و من تمام تلاشم برای لذت بردن از این روزهای پایانی میکنم.
راستی چندتا دفتر، مداد، پاک کن و مداد رنگی هم خریدم ولی هنوز لوازمم کامل نشده بعد که کامل شد عکسشون براتون میزارم. کلاس بندی هم انجام شد و من کلاس چهارم 1 افتادم و خوشحالم از اینکه با نریمان و شایان هم کلاسی هستم و معلم خیلی خوبی هم به نام خانم صالحی معلمون هستند.




روزهای شهریوری من
