طعم شیرین خاطرات
سلام
دیدم این چند روز که ماه رمضان شروع شده و مامان و بابا روزه هستند اتفاق خاصی نیفتاده جزء یه مورد خوب و با حال که مامان جونم از تهران آمد و چند روز اهواز بود و البته کادوی تولد منم بهم داد .(( مامان جون ممنون خیلی دوست دارم )) و بقیه روزها یا افطار جایی دعوت بودیم و یا اینکه ما برای افطار مهمون داشتیم و جمعه هم مامان مادربزرگ و پدر بزرگم و عمه هام برای افطار دعوت کرده . البته مامانی می خواست 5 شنبه دعوت کنه که تعطیل و سر کار نیست اما همگی برای افطار منزل عمو پوریا دعوت شدیم برای همین افطاری ما شد جمعه .
داشتم میگفتم چون خبر خاصی نبود منم هوس کردم از عکس های نی نی بودنم براتون بزارم که این عکس ها رو انتخاب کردم .
در این عکس من 8 ماه هستم و اولین ماه محرم را تجربه کردم .

در این عکس 1 ساله شدم البته یک روز قبل از برگزاری جشن تولدم
و در عکس های زیر ۲ ساله شدم

و

و

و اما این عکس جریان داره . مامانم برام تعریف کرده که بهم میگفتن لباتو لوله کن و قربون صدقه ام میرفتن اما من کلی ناز میکردم اما اینجا این حرکت بدون اینکه بهم بگن برای خانم عکاس انجام دادم و اونم فوری عکس گرفته و کلی ذوق کرده که من تحویلش گرفتم و بعد از این عکس دیگه عکس نگرفته و گفته این بهترین عکسی که تا حالا از بچه ها گرفتم و تازه مدتی هم این عکس به دیوار آتلیه بود که البته بازم تکرار شد ولی توسط یک آتلیه دیگه. حالا عکس رو ببینید تا بعد براتون تعریف کنم
![]()

دیدید چقدر با حال بود ![]()
و اما پیش دبستانی که بودم از طرفه مدرسه بچه ها رو بردن آتلیه تا برای جشن پایان سال عکس با لباس فارغ التحصیلی بگیرند رفتیم عکاسی مرو .بعد از یک مدت مدیرمون به مامانم زنگ زد و گفت افتخار می کنم به مهزیار و اینکه عکس دانش آموز مدرسه ما رو انتخاب کردند و روی تابلو بزرگ آتلیه زدند و مامانم گفت من در جریان نیستم و هنوز ندیدم و مدیرمون گفت امروز صبح دیدم که عکاسی مرو تابلوشو عوض کرده و در تابلوی جدیدش عکس مهزیار با لباس فارغ التحصیلی زده، مامان و بابا رفتند و دیدند و طبق معمول قربون صدقه من رفتند. و این شد که من در شهر کلی معروف شدم .![]()




طعم شیرین خاطرات
