این روزهای ما
سلام سلام صدتا سلام
این روزها من و مهزیار حسابی گرفتاریم اما از نوع خوبش . مهزیار درگیر درس و من و باباش هم در فکر جابجایی البته جابجایی خونه. به لطف خدای مهربون و بزرگ تونستیم چندمتری بزرگترش کنیم. دومین مشغولیت ما عروسی عمه مهزیار که اونم به همین زودی هاست و ما حسابی درگیریم چه درگیری خوبی
مهزیار هم که امتحان هاش شروع شده و باید حسابی درس بخونه
اما اصلا براش مهم نیست . بچه های این دوره که نمره ندارند اصلا نگرانی هم ندارند. مهزیار به بهونه ای اینکه امتحان داره و دوست داره پیش من باشه تا امتحاناشو خوب بده دو شب کنار من می خوابه و منم تا وقتی بیدار ازش جدول ضرب می پرسم
بابایی هم که چون امتحان های دانشگاه شروع شده حسابی سرش شلوغ و وقتی میاد خونه خیلی خسته است ولی با تمام خستگی که داره برای من و مهزیار وقت میزاره. محمد جان خیلی دوست داریم![]()
تا یادم نرفته بگم مهزیار روزهای تعطیل به هر بهانه ای خونه مامان شیرین می مونه و تا می گیم مهزیار جان آماده شو بریم میگه میخوام بمونم عمه ام داره عروسی میکنه و میره خونه خودش من دلم براش تنگ میشه بزارید این روزها پیشش باشم و شروع میکنه به گریه کردن و بعدش عمه اش گریه میکنه و در نهایت همگی با هم
گریه می کنیم.
کارهای پسر ما جالب نه
البته خوب حق داره از ۴ ماهگی تا حالا همه اش اونجا بوده و حسابی بهشون عادت داره مخصوصا عمه میترا که دوران دانشجویش هم اهواز بوده و ازش دور نشده.
بگذاریم امیدوارم همه ی جوان ها خوشبخت و سعادتمند باشند . فعلا بای بای (( نویسنده مامان ))




این روزهای ما
