هفته ی سوم دی ماه
هزاران درود
همونطور که می دونید سر ما این روزها حسابی شلوغ. هرشب خونه مادرشوهرم هستیم و به عروس خانم کمک می کنیم . البته کاری زیادی از دست ما برنمیاد ولی خوب تا اونجایی که بتونیم همکاری می کنیم. مهزیار طبق هفته های پیش چهارشنبه و پنج شنبه رو خونه مادربزرگش موند تا پیش عمه جون باشه که خدا براش خواست و عمه مریم هم شب موند خونه مامانش و مهزیار حسابی با پسر عمه اش و البته آیلین دختر یه عمه دیگش حسابی بازی کرد.![]()
![]()
مهزیار هفته پیش دوتا امتحان داشت امتحان دیکته و بنویسیم که هردوشون میگه عالی دادم که امیدوارم همینطور باشه چون حسابی شیطون و بی دقت شده گل پسر من. اتقاق جالب هفته گذشته این بود که مهزیار تا رسید خونه مادربزرگش زنگ زد به من و گفت مامان ارشیا هم سرویسش اومده و با من و سورنا دعوا کرده که شما پسرمنو اذیت می کنید و بار آخرتون باشه و دیگه ارشیا رو اذیت نکنید و حرف های دیگه. ((بایدبگم که این آقا ارشیا خیلی بی ... و فضول هست و تا حالا چندین بار مامانش با هم سرویس های پسرش دعوا کرده و این دفعه هم نوبت مهزیار و سورنا بوده)) منم طبق معمول که پسرم رو آروم می کنم گفتم اشکال نداره ارشیا از شما کوچکتر و حرف هایی که گل پسر ناراحت رو آرام کنه گفتم اما مهزیار که از این شیوه من اصلا خوشش نیومده بود به باباش زنگ زده بود و گفته بود***بابا تو که آدم معروفی هستی به دوست هات بگو برن حال مامان ارشیا رو بگیرن ، بابا تو که استادی و مامان خانم که مهندس باید حال مامان ارشیا رو بگیرد و ... ***
بابای مهزیار هم حسابی شاکی شده بود که پسرش با بغض باهاش حرف زده و برای پسرش ناراحت بود و مامان بزرگش هم برای نوه ی عزیزش که ناراحت شده بود گریه کرده بود. قسمت جالب تر این موضوع اینه که بعد از این جریان مامان ارشیا توی آسانسور گیر کرد و تا رسیدن ماموران آتش نشانی چند ساعتی توی آسانسور بود و این جریان پسر ناراحت ما رو به آرامش رسوند چون معتقد مامان ارشیا با ما الکی دعوا کرده برای همین تو آسانسور گیر افتاده. ![]()



روز جمعه ۲۲ دی ماه و عکس آخر قرار بوده یک ژست جدید باشه که این شده![]()

مهزیار در حال مطالعه و پرش![]()
دیروز هم جهیزیه عروس خانم رو بردیم و منم رفتم کمک عروس و وسایل رو چیدم خیلی خوب بود و خونه اش هم خیلی قشنگ شد. جهیزیه چیدن خوبه اما من فکر اسباب کشی خودمون افتادم و خسته شدم اما خوشحالم شدم چون دیگه خونه تکونی عید ندارم.![]()
مهزیار هم فوری تکالیفش رو انجام داد و با ما اومد خونه عمه اش و رفت توی محوطه با بچه ها بازی کرد. مهزیار به بابابزرگش می گفت وای بابا خسرو، عمه میترا خونه رو خالی کرده همه وسایل رو برده.![]()
![]()
آخه پسر من خودشو صاحب همه ی وسایل خونه مادربزرگش میدونه.![]()
((نویسنده: مامان))




هفته ی سوم دی ماه
