مهزیار عزیز مامهزیار عزیز ما، تا این لحظه: 22 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
دونه سیب ما سامیاردونه سیب ما سامیار، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
محفل عاشقانه ما محفل عاشقانه ما ، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
بابا محمدبابا محمد، تا این لحظه: 52 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
مامان مهرنوشمامان مهرنوش، تا این لحظه: 47 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

دنیای مهزیار مامان

روز های شیرین بهاری- کارنامه سوم دبستان

1392/2/24 11:28
443 بازدید
اشتراک گذاری

دوستان خوب من درود

خوب هستید؟ خوش میگذره؟ من خیلی خوبم چون تعطیل شدم و هنوزم کلاس های تابستانیم شروع نشده. عصرها با پسرهای همسایه میریم توی پارکینگ و حسابی خوش میگذرونیم و تا میام خونه اینقدر خاکی شدم که مامانی میفرستم توی  حمام .

مامانی دوشنبه سرکار حالش بد شد و سردرد گرفته بود و بابایی رفت دنبالش و آوردش خونه البته می دونید که من میرم خونه ی مامان شیرین ،دنبال منم  اومدن. وای نمیدونید و قتی دیدم مامانی حال نداره چقدر ناراحت شدم تازه بابایی مامان رو سپرد به من که مواظبش باشم. منم تا با مامانی تنها شدم بغلش کردم و گریه کردم مامانم شوکه شده بود که چی شده منم گفتم برای تو ناراحتم  .مامان خوابید و منم میرفتم مثلا بهش سر بزنم بیدارش می کردم میگفتم مامانی خوبی؟ مامان بیچاره هم توی خواب می گفت آره خوبم خلاصه اصلا نزاشتم بخوابه.

مامان عصر بیدار شد، خیلی بهتر بود و مثل همیشه عصرونه برامون آماده کرد و البته در کنار چای ومیوه پنکیک هم آماده کرد که خیلی عالی و خوشمزه بود. ((ادامه مطلب برید عکسشو میزارم))

شام هم کنار هم خوردیم و من آخر شب رفتم خونه مامان شیرین. فردا صبح یعنی سه شنبه 17/2 ظهر بابایی دوباره اومد دنبالم و گفت مامانی دندونش بعد از رفتن تو درد گرفته و امروز سرکار نرفته و دیشب تا صبح هم بیدار بود . عصر مامان و بابا رفتند پیش دندانپزشکشون و دکتر گفته بود دندان عقل مامان با این که سالم ولی دردناک شده و برای همین سردرد داشته  و باید کشیده بشه و مامان هم دندان عقل کشید و اومد خونه شب به خاطر مامانی سوپ خوردیم  و خدا رو شکر مامانی خوب شده بود و دیگه سرش درد نمی کرد.

چهارشنبه هم صبح خونه مامان شیرین بودم ، مامانی ظهر اومد دنبالم . عصر من و مامان با کمک هم  یه شیرینی  خوشمزه درست کردیم و عصر وقتی بابا اومد با هم خوردیم و بابایی خیلی دوست داشت . شب هم با اصرار فراوان بابایی منو برد خونه مامان شیرین .(( عکس ادامه مطلب))

5 شنبه ظهر مامان و بابا از سرکار آمدن خونه مامان شیرین و نهار همگی اونجا بودیم که خیلی خوش گذشت.  شب هم ما به همراه عمه اعظم رفتیم شب نشینی خونه عمه میترا و تا 12 شب اونجا بودیم ومن و آیلین هم کلی با هم بازی کردیم.

مهزیار و آیلین

روز جمعه هم که مامانی میگه روز خانواده کنار هم بودیم . شنبه بابایی کارنامه ی منو گرفت که معدلم خیلی خوب شد. مامان تلفنی بهم خبر داد و من خوشحال شدم و میگفتم مامانی خستگیت از تنت درآمد من معدلم خیلی خوب شد؟ مامان و باباهم بهم میخندیدند. عصر مامانی با درست کردن یک کیک شکلاتی برای گرفتن کارنامه من یه جشن کوچولو گرفت. بابایی هم برام یه سفره ماهی تاکسیدرمی شده آورد.

مهزیار و کیک

مهزیار و سفره ماهی

یه چیز دیگه برای اولین بار کشک بادمجان خوردم . آخه همیشه نخورده بدم میومد اما مامانی دیشب درست کرد و منم چون از عطر و شکلش خیلی خوشم آومد گفتم یه قاشق بهم بده وقتی خوردم دیدم وای چقدر خوشمزه است برای همین خوردم. البته مامانی یه کوکو هم برای من درست کرده بود که اونم عالی بود ولی کشک بادمجان یه چیز دیگه بود.

(( ادامه مطلب نگاه کنید خیلی خوشمزه است))

 

 

 

 

این پنکیک ها خیلی خوشمزه بود و مامانی بین پنکیک ها عسل ریخته بود و یک مقدار روی آنها.

کوکی میکری

این کوکی میکری ها هم عالی بودند. بابا از این ها خیلی خوشش اومده بود.

کیک شکلاتی

 

اینم کیک شکلاتی جشن قبولی مهزیار

کشک بادمجان خوشمزه

کوکوی بادمجان

مامان های خوب و مهربون الان که مدرسه ها تمام شده فرصت بیشتری برای آشپزی دارم .سعی میکنم از غذاهایی که درست میکنم عکس بگیرم و در ادامه مطلب بزارم امیدوارم خوشتون بیاد. دستور کوکی میکری و کیک شکلاتی رو از وبلاگ هانیه جون عزیز به اسم لذت آشپزی استفاده کردم که وبلاگشون رو می توانید توی لیست لینک دوستان مشاهده کنید .با تشکر از هانیه ی عزیز.

اینم آدرس وب هانیه جون عزیزم. http://hanichef.blogfa.com/

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)