مهزیار عزیز مامهزیار عزیز ما، تا این لحظه: 22 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
دونه سیب ما سامیاردونه سیب ما سامیار، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
محفل عاشقانه ما محفل عاشقانه ما ، تا این لحظه: 24 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
بابا محمدبابا محمد، تا این لحظه: 52 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
مامان مهرنوشمامان مهرنوش، تا این لحظه: 47 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

دنیای مهزیار مامان

مهزیار و هفته سوم آذرماه91

1391/9/25 10:53
330 بازدید
اشتراک گذاری

روز خوش

دوستان عزیزم هفته ای که گذشت من مشغول درس خواندن بودم. توی این هفته تقسیم رو یاد گرفتیم .خیلی جالب و خوب ومن حسابی با حل مساله هاش لذت می برم . ضرب هم تا خانه ی 5 یاد گرفتیم.و همینطور تقسیم رو. امتحان دیکته، جدول ضرب و علوم  و بنویسیم هم داشتیم که من همشون رو خوب دادم.

روز یکشنبه۱۹/۹/۹۱ : مانند همه ی روزهای یکشنبه بود و چون شنبه هم تعطیل بود خانم یه یادآوری مطالب هفته پیش رو داشتیم تا خانم درس جدید رو بده.

روز دوشنبه 20/9/91: کلاس تقویتی داشتم که بابایی اومد دنبالم  توی کلاس خانممون چندتا سوال نکته ای از ریاضی پرسید که کسی بلد نبود و من جواب دادم. البته خانم روغنی این نکته ها رو به ما یاد داده و مامانی هم همیشه این نکته ها رو به من میگه برای همین یادم مونده بود. تا رسیدم خونه از مامانی تشکر کردم مامانی گفت خواهش میکنم عزیزم چرا تشکر میکنی و من براش تعریف کردم که مامانی گفت آفرین عزیزم . من روزهای دوشنبه رو خیلی دوست دارم چون تنها روزی که مامانی قبل از من خونه است و خودش در رو برای من باز میکنه همیشه هم بهش میگم مامانی کاش تو خانه دار بودی و من هر روز که میومدم شما در رو برای من باز میکردی و مامانی هم میگه عزیزم اگه خونه دار بودم میگفتی کاش شاغل بودی. روز دوشنبه ما علوم داریم و من برای درس گیاهان مخروط دار میوه درخت کاج رو با خودم بردم مدرسه که از سفری که تابستان به شیراز داشتم با خودم آورده بودم. خانم همه دانه هاش رو درآورد و نشان داد که دانه درخت کاج بالدار است.

روزسه شنبه 21/9/91 : هم روز خیلی خوبی بود چون خانمون به مامانی گفته بود بیاد مدرسه و جلسه داشتند برای برگزاری جشن شب یلدا مامانی ساعت 12 از محل کارش مرخصی گرفت و اومد مدرسه و برگشتن باهم رفتیم خونه و خوب تر اینکه بابای عزیزم هم از وقت ناهارش زده بود و آمد مدرسه دنبال من و مامانی . بابای خیلی دوست دارم.

روز چهارشنه 22/9/91: مثل روزهای دیگه رفتم مدرسه و درس خوندم و جدول ضرب خانه ی 5 رو فوری یاد گرفتم.    عصر چهارشنبه همراه مامانی و بابایی به نمایشگاه خودروهای کلاسیک  که در نمایشگاه بین المللی اهواز برپا شده بود رفتم نمایشگاه خوبی بود و من که عاشق ماشین هستم حسابی لذت بردم .

بعد از نمایشگاه خودرو به نمایشگاه گل و گیاه رفتم و یه کاکتوس کوچولو هم خریدم.برای شام هم رفتیم میدان هجرت و جیگر خوردیم خیلی سرد بود که البته با آوردن یه منقل کوچولو که برامون  آوردن خیلی با صفا شده بود و خوش گذشت.

روز پنج شنبه 23/9/91: روز خیلی خوبی بود آخه مامانی مرخصی گرفت و نرفت سرکار و برای من و بابایی که سرما خورده بودیم آش درست کرد . اونم یه آش خیلی خوشمزه به اسم ((آش ترخینه)). من زیاد آش دوست ندارم و مامانی برای من بلدرچین سوخاری کرده بود. ولی اینقدر آش خوشمزه بود که من بلدرچین ها رو نخوردم و فقط آش خوردم  . تازه مامانی میخواست برای بابابزرگم هم ببره ولی من و بابایی خوردیمش و حالا قرار مامانی برای باباخسرو هم درست کنه چون من شب که رفتم اونجا اینقدر تعریف کردم که حسابی هوس کردند. من 5 شنبه شب موندم خونه بابابزرگم اینا و پیش عمه ها چون قرار بود مامان و بابا و باباخسرو باهم برند شهرستان. البته اینم بگم که همه ی درس ها و تکالیفم رو صبح پنج شنبه انجام دادم.

روز جمعه 24/9/91 : تا ساعت 2 پیش عمه ها بودم و بعد مامانی و بابایی اومدن دنبالم و رفتیم خونه و عصر هم  رفتم حمام و خودم رو برای یه هفته تلاش و درس خوندن آماده کردم.

اینم از هفته سوم آذرماه در آخر هفته بعد که شب یلداست مطالب خوبی براتون خواهم نوشت.

پسندها (1)

نظرات (0)